گلهای زندگی
شعر
عید قربان بر همگان مبارک باد
ای نامهربان آخر ای نامهربان عهد و وفایی
گفته اند مهر تو سوزد دلم درد و دوایی
گفته اند گوش من بگرفته از فریاد فتح آن
رقیب انکر الاصوات بر آنسان صدایی
گفته اند گر به دل راهم ندادی دیگر از
بیره مرو ره ز بیگانه چه پرسی آشنایی گفته
اند درد و درمانم تویی باغی پراز
گلهای ناز میل با صرصر مکن باد صبایی گفته
اند شکوه آری با کرشمه ٬ میکشد ایندو مرا رنگ و نیرنگت بنه از کف صفایی
گفته اند قیمتی بر بوسه ات ناید نهم ای
نازنین بر تصّدق بوسه ده دفع بلایی گفته
اند صید کردی این دلم اینک چرا داری
مرا بهر صید لاغرت رحم و رهایی گفته
اند ای دلم آرام گیر و کم
بگو اینسان سخن هرچه گفتی بد هوا شرم و
حیایی گفته اند علی حیدری معاف13880625 +++++++++++++++++++++++++++ ای مهربان از تو گفتن نیست آسان مهربان زآنکه تو جانی و جان در تن نهان با تو نشناسم که پیری یا جوان من تو را بینم به دل چون جان جان آن نگاه و آن سخن گفتن خوشست برتر از آن باشدت نیکو روان قد چو سرو ومیخرامی کبک سان پات برخاکست و سر بر کهکشان هر زمان بینم تو را با چشم دل بیخبر مانم ز جسم خاکیان غرق گردم در زلال روح تو تا دگر از من نگیرد کس نشان تا شناسم بوی تو در رهگذار جان خروشد مست چون آتشفشان آنچنان با یاد تو خو کرده ام ٬ لحظه ای با خود نباشم همزبان هرچه در دل میرود رو سوی تست یاد تو آیینه ٬ من نقشی در آن جسم خاکی مانده برروی زمین روح ما با یکدگر در آسمان چون کبوترها به چرخ و بازیند من ندانم تا کدام اینست و آن
غزال وحشی دگر ای غزال وحشی با که درد دل بگویم که زدی به
چشم مستت ره دین و آبرویم همه گه به انتظارت به ره است
مردم من که بر او قدم گذاری برسم به آرزویم نگهی گر از تو آید غم دل فرو
نشیند چه کنم که از تفقد نظری کنی به
رویم نه عروض میشناسم نه قلم به کار گیرم همه خون دل تراود چوکلام و گفت و
گویم بگذار تا بگویم که شده جگر مرا
خون صنما به سنگ غفلت شکنی چرا سبویم غم تو چنان گدازد به شرارخاطرم
را که دمی فرو نماند نگهم ز جست و
جویم تب و تاب اگر بماند برود روانم
از تن بوز ای نسیم دریا که زعطر او
ببویم نرسد عنایت تو به من ای نگار
مَهرو مگر از غمت
بمیرم نظری کنی به سویم علی حیدری
معاف13880715 ++++++++++++++++++ چه شود اگر درآیی تو شبی به خانه ی من که دگر چو روز روشن شود آشیانه ی من گل من دمی نظر کن که رود ز دست عمرم مگذر چنین به غفلت بشنو ترانه ی من غم دل چنان گرانست و فضای سینه درهم که دمی دگر نیابی به خدا نشانه ی من چو غریب مانده این دل چه بگوید آشنا را که ببیند و نپرسد ز من و فسانه ی من چه خیال پرور آید دل من در آرزویت که به دل بپرورانی صنما جوانه ی من به گدا که عهد یاری نکند زبان شیرین زچه این مکرر آمد همه در زمانه ی من علی حیدری معاف13880728 +++++++++++++++++++++++ ساعتم در خواب ذهنم آشفته خانه ام پر دود دست و دل خفته مانده ام بر جا در مغاکی دور دل چو سنگ زرد دیدگانی کور آسمان بلعید هر کبوتر را دشتِ خونین است عرصه ی دریا صورت جغدی جای ماه آمد شب چنین بد رو, روز و شب آمد سرنگون آویخت از دو پایم بخت سنگ می بارد بر روانم سخت رقص باد تند با مترسکها سرنوشت من چون عروسکها علی حیدری معاف13880709 به دوست
مهربانم خانم دکتر الف_دریا (یادش بخیر) ------ تا نرود از نظر
شیوه و گفتار ما خون دلم می شود خط
نوشتار ما مبحث خون است و
دل گفته و هر چامه ام کهنه نباشد دگر جمله
ی جستار ما کهنه و نو شد بسی
سال درین خاکِ در هیچ ز رونق نشد کهنه
ی دستار ما زآمد و رفت قرون
کهنه نشد شرح دل هم ز نظر دور نیست
فرّه ی دلدار ما فتنه کند هر زمان
روی مرا زرد وش سیلی دریا زند رنگ به رخسار ما هر چه نویسد مرا ٬ بر سر چشمان من هرچه بگوید شده صدر به کردار ما صحبت ما را مبین حرف
هوا یا هوس نادره یاری بوَد
مشفق و غمخوار ما علی حیدری معاف13880517 +++++++++++++++++++ ای باد صبا از
سر کویش گذری کن گو بر رخ این
خاک در خود نظری کن ای یار سیه چشم
مرو از پی تردید جانم به یکی
بوسه ستا ن و ضرری کن از غول بیابان
مهراس ایدل عا شق از دیو و ددِ آز و منییت حذری
کن در کنج سلامت
نشود وصل میّسر تا دل شود آزاد
ز هجران خطری کن تشویش دل آخر
شود از یاد مه ما هر دم به خیال
لب آن مه سفری کن فریاد٬ که در دست بُد
آن طره ی ُمشکین چون خلق شدم رفت
زدستم ٬ شرری کن علی حیدری معاف
(فریاد)13880903 به لطف دوست فاضلم جناب آقای راثی پور اشتباهی تصحیح شد خروس
صبح میخواند بپا خیزید ای یاران هوایی
پر ز لطف ست اینک از نمناکی باران سرور
گل ببین هر دم که رقصد با صبا اکنون بیا
در مشرب مستی به جمع شاد می خواران شرابی
نوش وپا یی کوب بر صحن چمن اکنون مکرر
روید این گلها ز خاک نیک پنداران بیا
ای نوگلم بگذر ز اندوه و دلت خوش دار به
مستی راز ها بشنو ز نجواهای گلزاران صبوح
عشق جانان را بجز دل ساغری نامد چو
این ساغر شود لبریز بینی جان دلداران دم
پر سوز عشق آرد به نایم این نواها را چه
غوغایی برانگیزد عبور باد نیزاران ز
شهر زشت پنداری مگر با بال بگریزم که
پا در گل گریزی نیست زین ماوای بدکاران چه
فریادی که اوحاضربرآید درنبود من به
خاموشی نیوشم صحبت معبود غمخواران علی
حیدری معاف 13880902 *************************** از مِهر
تو ای مَهرو آید به لبم خنده بی تو
نشود ممکن دنیای برازنده هرشام چه
بی تابم تا صبح نمی خوابم تا روی
تو را بینم خورشید درخشنده تو جان
بهارانی دنیا ز تو نورانی بر آینه
ام خواهم نوری ز تو پاینده هر غنچه
مرا گوید ای بلبل خونین دل در یاد
چه دلداری اینگونه پراکنده؟ حاشا که
بپرورده چون دلبر من ایّام حاشا که
دگر تابد چون مِهر تو تابنده بین من و تو هجران گر سد گران آمد با دست خیال آیم بر چهر تو نازنده 13880902علی حیدری معاف تک بیتی برای دوست عزیزم استاد آذرین ایکاش فلک چو آذرین بود پر مهر بری ز قهر و کین بود پست شده در 1388/09/01 با دل من مکن ای ماه چنین بوالهوسی شمع تشویش میفروز در این خانه بسی زهد پیرانه ی ما را مشکن چون دگران جمله بر باد دهی توشه ی ما بر هوسی فتنه در کار کنی نازکنان چون گذری دل دیوانه بسوزی به نگاهت چو خسی دردم اینست گلی چون تو وفا را چه کند که بَر این پیر ٬ جوان می نکند همنفسی دولت و رونق بازار بهاری که تراست اندرین معرکه ام تاب نباشد نفسی نزد من جایگه حسن شبابت نَبُوَد خانه ی پیر٬ جوان راست بسان قفسی باز گر پیر پسندی مرو از راه دگر خدمتت میکنم آنسان که به مقصود رسی!! ++++++++++++++++++++++++++++ از دوست ادیبم "دختر باران " که در تصحیح دو غلط این شعر راهنماییم کردند بسیار سپاسگزارم نمی خواهم چو غنچه پرده پوشی نمی خواهم چو عنقا دیرجوشی
نمی خواهم بمانم کنج عزلت نمی خواهم بمیرم در خموشی خزانم در ره است تا چند گویی که باید چشم از گل ها بپوشی مرا مرگست این تنهایی محض به هر سوبینم از نکبت نقوشی
دلم دیوانه شد تا چند باید کنم از جام دنیا زهرنوشی کجا یابم نگار مهربانی کجا گلزار مهر و باده نوشی
مرا دیوانه می خوان یا که فاسد مرا بر ژاژخایی نیست گوشی
خدایا یار و آرامش بیاور دعا آرم که شرح دل نیوشی علی حیدری معاف13880519 لطفا برای گشودن این وبلاگ از اپرا یا فایرفوکس استفاده بفرمایید دریای پاکی سوی نوری گر
ببینی در دو چشم تار من نیست جز
آنکه ببینم همدمِ غمخوارمن در سکوتی
مانده بودم سالها ای رهگذر! کادمی را
مرگ بهتر زان حیات زار من باورت نی گر
بگویم غرقه ام در زندگی زانزمان
کامد ز ره دریای پاکی یار من
چون نسیمی
پاک کو تازه کند جان و روان آمد و از هم
گسست آن عزلت غمبار من دوستی گر این
بُوَد کز چاه آری کس برون او رهانیدم
ز چاه عزلت و افگار من زآن همه اوهام
غمگینی کزو آید سکوت او رهانید و
به ره آورد نیکو , کار من گوش کن ای
رهکذر ! تا آن نوای دلکشش آمد و در
گوش شد , پُُرخنده شد مُردار من پاک تر از
هر فرشته ٬
خُُلق و خویش مهربان گویی از نور
آفریدش ایزد و دادار من علی حیدری
معاف13880519 + + + + + + + + + + این همه ناز مکن ای
بت عیّار به راه تا نسازی دل و دین
همه ی خلق تباه گرچه از زُهد بری
نیست دل و دیده مرا آتش وسوسه خیزد به
دل از دست نگاه رخنه ی برق نگاهت
به دل خسته نشُد بجز از راه نظر
بازی این چشم دغا مکن این جلوه گری
رونق خورشید مبر مَشِکن شیشه ی دل
را که بُوَد سخت گناه دل من خون خورَد از
شوق نگاهت که نشد تا بدین سو نگری در
طپش آری دل ما گر همین سنگدلی
پیشه نمایی نه عجب دل"
فریاد" شود غرقه به دریای شما
خسته تر از خسته ام نوگل دُردانه ام مستی چشمم مجو گم
شده پیمانه ام تاب جدایی مرا کشته
و دل مرده ام پرتوشمعم کجا ٬ بهر چه پروانه ام؟ خنده نیاید به لب در شب تارم کنون گریه بَرَد عاقبت خانه و کاشانه ام حال من از کس مجو چشم سیاهت نگر بخت سپیدم کنون رفت ازاین خانه ام مجمر آتش مگو سینه پُر از آتشست جان من اینک چنان آتش دیوانه ام درد جنونم ز سر شعله برآرد کنون آتش جانم بوَد هدیه ز جانانه ام علی حیدری13880513 * *
* * * * بگویم ؟ ------- انگار که از خواب و خیالی در خاطر سردم ره خود باز نمودی من در سفر بی خبری شاد بودم چه سبکبار درگرمی خورشید
نگاهت تندیس یخی را ز
وجودم٬ بر آب نمودی در نم نم باران دل
انگیز با زمزمه ی عشق زآن لعل شکر ریز دل را به غمت رام و گرفتار
نمودی اینک منم و بار
تمنای نهانی کانرا به
نگاهی٬ بر توسن پر شور دلم
بار نمودی در بیم و
امیدم که بگویم به تو این راز یا آنکه
نگویم دل را به سر
شاخه ی مهرت٬ بردار نمودی. .................. علی حیدری معاف
13880304
( کشش چو نبود ازآن سو چه سود کوشیدن؟؟؟؟ حافظ )
ای که از چشم غزالت دل من نوش نمود(1) وانکه در وصف لبت شد لب من شهد آلود کوچم از شب به سحر معجزه ی چشم تو بود که رهانید مرا از شب و دل را بربود هر سخن کز دل من بود بجز عشق نبود بر دلم نقش دگر جز رُخ تو گل ننمود
آنکه انکار کند عشق بُوَد کُنه وجود چون شناسد می ناب از قدح زهرآلود؟ آنکه بازی به لب حوض کند را نه عجب گر کند عیب به فریاد که دریا بستود هر که گیرد ز سخن نکته بقدر
دل خود ناخدا را نکند برکه ی آبی خشنود در برت جلوه ندارد رخ حور ملکوت نشود تشنه هر آنکو می نابت پیمود علی حیدری معاف13880528 (1) چشم غزال = کنایه ازجام لبالب
فرهنگ دهخدا مثنوی هوش من را دوش
خوابم در ربود در همان حالت که
جانم خواب بود آمد آن خورشید وش
از آسمان لب چو غنچه سیمبر ابرو کمان با لطافت سینه ام
را باز کرد دل گرفت و بر سما
پرواز کرد رفت تا راهی که بُد
دریای چین وندر آن کوهی و
ابری آتشین بر سرش بُد شعله ای
تا آسمان تفت او بر هر کران
دامن کشان آن نکو رخ رو بدان
آتش پرید هیچ آسیبی از آن
آتش ندید دل به آتش بر نهاد
و زود رفت دل بماند و آتش و
اوقات سخت دل چو در آتش بدان
سوزش رسید خود فروزان گشت و
آتش زو دمید چون به شعله سوخت
آمد ناگهان آن فرشته روی چون
سرو چمان خنده بر لب دل گرفت
و بر پرید رو به سمت خانه ام
دامن کشید دل به جایش باز
آورد و برفت سینه پر آتش ز آن
آتش پرست زان زمان رفته ز من
آرام جان طاقتم دیگر نباشد
در میان بال من کو تا بجویم
آن نگار دل ندارد دیگر از
یادش قرار درد این درمانده را
چاره کنید چاره ای بر جان بی
چاره کنید علی حیدری
معاف13880525
قربان تو و جلوه ی خورشید نگاهت دلخسته ام وچشمه ی اشک است به راهت گر صرصر هجران بکشد
شمع نگاهم جانم به فدای غزل چشم
سیاهت سرد است شب و کی به سر آید غم دوری تا بال کشم در پی آن ماه وجاهت تو چون گل خورشیدی و من خاک غمینم بر خاک مرو تا ننویسند گناهت "فریاد"چه تلخ ست دگر زندگی تو تا مرگ دهد زیر دل خاک پناهت علی حیدری معاف13880521 صرصر : باد سرد غزل ای عشق تو آتش زده در خرمن جانم یکتا بت
زیبایی و آگه ز نهانم فرهادم و لب تشنه ی یک بوسه ی شیرین درمعرکه ی عشق تو بگذشته ز جا نم پابندی مهرت نبوَد صحبت امروز از روز ازل بندۀ آن فّرّ و کیانم بی دیده توان دید تو را با دل عاشق هر سو نگرم صورت یار است عیانم آری که تونزدیک تری از رگ گردن سرشار ز تو آمده خو ن در سروجانم بی باده چه مستم کند آن وعده ی دیدار از شوق لقایت غزل آمد به بیانم آزادگی خود نفروشم به دو عالم آزاده ام و همدل عشاق جهانم آزادگی من نبود هبه ی حاکم آزاده توام نقش زدی خالق جانم تو جان جهانی همه رو سوی تو آرند من ذره به راهی که در آن رقص کنانم فریاد به سر منزل جانان نرسد با ر تا نگسلد از بند هوا روح و روانم علی حیدری معاف 13880331
| Design By : Night Skin |


