بربوده ای دلم را به کمند حسن جانا


چو فتاده ام به دامت مرهان دوباره ما را



ز نسیم شرح دل را شنوی دگر چه گویم

که ز چشم خون فشانم شده دامنم چو دریا



نبُوَد شکیب دیگر ز شرار این معما

که تویی همیشه با من و منم همیشه تنها


نتوان تو را ستودن که به وهم در نیایی

همه صحبت از قیاسست حدیث زشت و زیبا



نه به چشم حکمت آیی نه به ظرف دل بگنجی

نکنی دو دیده ام را به جمال خویش بینا



ز تو روشن است دنیا و به پرده می نشینی

نکن اینچنین جفایی به خود ای نگار رعنا



ز گلی شنیدم این را که تو نقش او کشیدی

ز چه اش بر آب سازی چو عزیز گشت و والا



مکنی به من همین را که گلت به گِل سپاری

ز مغاک خاک تیره برسان به خویش ما را

 


 

نوشته شده توسط علی حیدری در ساعت 23:55 | لینک  | 



لبخند یار دارد تاثیر جاودانه

دل می تپد ز شوقش سرشار از ترانه

با من سخن مگویید از حور و باغ رضوان

در دل نهفته دارم باغی پر از جوانه

پندار خشک زاهد شادی گنه شمارد

نالد همیشه از غم ٬ دوزخ و تازیانه

درمانده در سرابی هرگز نمی شناسد

غوغای موج و عمق دریای بی کرانه

تا اوج کوی جانان بی بال ره نباشد

جز بر زمین نیابی آغوش گرم و خانه

دارم نگار خاکی کز آسمان نیامد

اما به نزد من شد تمثیل آن یگانه

دل شد خراب جامش لب های پر شرابش

دیگر روا ندارم پرهیز بی بهانه

یک نکته ات بگویم بر گوش خود بیاویز

هر کار خوب و بد را پس می دهد زمانه

 

نوشته شده توسط علی حیدری در ساعت 20:30 | لینک  | 

روز مبعث پیامبر اکرم (ص) مبارک باد.

نوشته شده توسط علی حیدری در ساعت 22:43 | لینک 

از دوست فاضل جناب آقای باوندپور گرامی که در مورد وزن این شعر راهنماییم فرمودند بسیارسپاسگزارم


بربوده ای دلم را به کمند حسن جانا

چو فتاده ام به دامت مرهان دوباره ما را

ز نسیم شرح دل را شنوی دگر چه گویم

که ز چشم خون فشانم شده دامنم چو دریا

نبُوَد شکیب دیگر ز شرار این معما

که تویی همیشه با من و منم همیشه تنها

نتوان تو را ستودن که به وهم در نیایی

همه صحبت از قیاسست حدیث زشت و زیبا

نه به چشم حکمت آیی نه به ظرف دل بگنجی

نکنی دو دیده ام را به جمال خویش بینا

ز تو روشن است دنیا و به پرده می نشینی

نکن اینچنین جفایی به خود ای نگار رعنا

ز گلی شنیدم این را که تو نقش او کشیدی

ز چه اش بر آب سازی چو عزیز گشت و والا

مکنی به من همین را که گلت به گِل سپاری

ز مغاک خاک تیره برسان به خویش ما را
توضیحات تکمیلی


تفکر در مورد خداوند // واجب الوجود غیرمحدود به زمان و مکان // برای بشر محدود به حواس نسبی و زیستمند در طبیعتی با قوانین نسبی ، عملا غیرممکنه و بخاطر همین فردوسی بزرگ سروده است: به نام خداوند جان و خرد/// کزین برتر اندیشه برنگذرد. یعنی ذات باریتعالی هست و یگانه ی دانا و توانای مطلق است و بعداز این هرچه وصفش کنیم محدود به پندار نسبیست و کمتر از شان واقعی او.

نوشته شده توسط علی حیدری در ساعت 12:23 | لینک  | 


لبخند یار دارد تاثیر ساحرانه

دل می تپد ز شوقش سرشار از ترانه

با من سخن مگویید از حور و باغ رضوان

در دل نهفته دارم باغی پر از جوانه

پندار خشک زاهد شادی گنه شمارد

نالد همیشه از غم ٬ دوزخ و تازیانه

درمانده در سرابی هرگز نمی شناسد

غوغای موج و عمق دریای بی کرانه

تا اوج کوی جانان بی بال ره نباشد

جز بر زمین نیابی آغوش گرم و خانه

دارم نگار خاکی کز آسمان نیامد

اما به نزد من شد تمثیل آن یگانه

دل شد خراب جامش لب های پر شرابش

دیگر روا ندارم پرهیز بی بهانه

یک نکته ات بگویم بر گوش خود بیاویز

هر کار خوب و بد را پس می دهد زمانه

 

نوشته شده توسط علی حیدری در ساعت 18:51 | لینک  | 

سالروز وفات دخت گرامی نبی اکرم(ص) حضرت فاطمه (ع)

را تسلیت عرض می کنم.

.....................

اول اردیبهشت روز گرامیداشت استاد سخن و نابغه ی بی مثال نثر و

نظم  سعدی بزرگ را گرامی میداریم

......................................

درگذشت خواننده و محقق فرهیخته و دلسوز( شادروان فریدون پوررضا) را به فرزندشان جناب آقای دکتر فرشید پوررضا و خانواده ی ارجمند هنرمند درگذشته و دوستداران فرهنگ گیلان تسلیت عرض می کنم.

نوشته شده توسط علی حیدری در ساعت 21:31 | لینک 

درود بر دوستان ارجمندم

نوروز یادگار نیاکان پرافتخارما ایرانیان خجسته باد.

امیدوارم سالی لبریز از شادمانی و برکت در پیش رو داشته باشید.

نوشته شده توسط علی حیدری در ساعت 12:38 | لینک 

ای که مه  بر یاد تو شب زنده داری می کند

آسمان بر چهر تو آیینه داری می کند

 

روز من تاریک چون شب شد کجایی نازنین

کودک دل در فراقت بی قراری می کند

 

بی تو در تنهایی خود مانده ام در شام غم

کو عروس صبح کو شب را فراری می کند

 

از ستم هایی که بر ما می رسد از جهل ما

سنگ خارا گریه چون ابر بهاری می کند

 

گرگ زد بر میش و بره وین شبان دور از رمه

نی زنان آسوده خاطر خر سواری می کند

 

ابر اشک آلود گیلانی ببار از درد جهل

چند گویی کاسمان هم کج مداری می کند

 

دکترعلی حیدری معاف 27/11/1390

 

نوشته شده توسط علی حیدری در ساعت 17:36 | لینک  | 

یاد  باد آن شب خوش

که در آن

با لبی خنده کنان

دست در دست به دیدار غزلخوانی دریا رفتیم

و در آن شب  دیدیم

دست خیس و خنک  دریا  را

که  چه نرم

 بر سر ساحل در خواب  نوازش می کرد

هست یادت که به خنده گفتی :

یک سوال !

ساحلم یا دریا ؟       ماسه یا موج   کدام ؟

و من آن لحظه شدم غرق

به دریای نگاهت که مرا

تا به اعماق هوس های نهانی می خواند

 . . .

دکتر علی حیدری معاف 30/11/1390

 

 

*************************

با دل من مکن ای ماه چنین بوالهوسی

 

شمع تشویش میفروز در این خانه بسی

 

 

زهد پیرانه ی ما را مشکن چون دگران

 

جمله بر باد دهی توشه ی ما بر هوسی

 

 

فتنه در کار کنی نازکنان چون گذری

 

دل دیوانه بسوزی به نگاهت چو خسی

 

 

دردم اینست گلی چون تو وفا را چه کند

 

که بَر این پیر ٬ جوان  می نکند همنفسی

 

 

دولت و رونق بازار بهاری که تراست

 

اندرین معرکه ام تاب نباشد نفسی

 

 

نزد من جایگه حسن شبابت نَبُوَد

 

خانه ی پیر٬ جوان راست بسان قفسی

 

 

باز گر پیر پسندی مرو از راه دگر

 

خدمتت میکنم آنسان که به مقصود رسی!!

 

علی حیدری معاف 1388

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط علی حیدری در ساعت 19:42 | لینک  | 

 

 چه تاریک است امشب آسمان
 
ستارگان شوخ چشم را ببین
 
به هرسو چشمک میزنند
چرا
این چشمان بی حیای آسمان من

 

         * * * * * * * *

          

و من از رنج می گفتم

که پر می گستراند از خانه ی دل بر دو چشمانم

 و از تاریکی روزی

که لمس نور را با دست ها افسانه می دانست

 و از بهتی که سر بر درب  باورهای من کوبید

 و  از خشمی که رویید از دل غم ها     

که  در مسلخ بمیراند امیدم را

 ولی برپای خود ماندم

و لرزیدم  ولی از پا نیافتادم

صدای باد می آید

صدای باد می آید

که می ریزد خزانی برگهای  خاطرات  نیمه جان را زیر پای من

 و من باری دگر سر سبز خواهم شد

 و این پیمانه ام بار دگر لبریز خواهد شد

 و من از ماندن و لبخند می گویم

که می مانم و می خندم

و طاق خانه ی دل را به گلهای بهار آذین می بندم

نمی میرم  و می خندم.

 

 

 

نوشته شده توسط علی حیدری در ساعت 13:2 | لینک  | 

این شعر رو قبلا نوشته بودم ولی خیلی تغییرش دادم.

 از  برادرفاضل و عزیزم جناب آقای دکتر راثی پور بی نهایت بابت راهنمایی هایشان سپاسگزارم


ابر سیاه غم که به جانم خزیده است

اینک گشاده بال و روانم رمیده است

 

از صبر و انتظار ندارم نشانه ای

طاقت به ناکجای هلاکت دویده است

 

در منتهای بُهت  به گِل مانده عقل من

از مقصد وجود نشانی ندیده است

 

دل نیز هست در هوس آن که عشوه اش

دامی ز اشتیاق به رویش تنیده است

 

پای خرد نبرده رهم تا حریم راز

دل نیز بجز باغ هوس را ندیده است

 

تصویر ماورای افق ها چگونه است

هر کس به بوم وهم خطوطی کشیده است

 

جز مرگ رهی نیست به آن سوی پرده ها

جز هر که جان سپرد کس این را ندیده است

 

باید به درد خویش بسوزم که کردگار

  این سرنوشت تلخ برایم گزیده است

 

نوشته شده توسط علی حیدری در ساعت 13:28 | لینک  | 

سالروز وفات پیامبر اکرم (ص)  وشهادت امام حسن (ع) و امام رضا (ع) را تسلیت عرض می کنم .

نوشته شده توسط علی حیدری در ساعت 11:56 | لینک